تبليغاتX
خوشکلا رو بی خیال ترشیده ها رو بچسپ

خوشکلا رو بی خیال ترشیده ها رو بچسپ

این وبلاگ برای حمایت از ترشیده ها راه اندازی شد.

نامه يك دختر کم توقع به همسر آينده اش!

نامه يك دختر کم توقع
به همسر آينده اش!

 

عزيزم!
مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!
اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!
اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!
اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!
اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد… جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!
اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا “به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است”؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!
اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره…
اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کارشناس ترشیدگی  | 

دختر دم بخت

دختـری با مادرش در رختخواب

         درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست

  زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم   روی دستت باد کردم مادرم
سن من از 26 افزون شده   دل میان سینه غرق خون شده
هیچکس مجنون این لیلي نشد   شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته   بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختر را شنفت   خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود   غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن   این همه شوهر یکی را تور کن
گفت دختر: مادر محبوب من   ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها   من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها   سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر   مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر   با سعید و یاسر و ایضا ً صفر
با سه تا شان رفته بودیم سینما   بگذریم از ما بقیه ماجرا
یک سری، هم صحبت یاسر شدم   او خرم کرد، آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید   قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج قلی اصغر شله   یک زمانی عاشق من شد بله
بعد هوتن یار من فرهاد بود   البته وسواسی و حساس بود
بعد از این وسواسی پر ادعا   شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم   بعد مانی عاشق هانی شدم
بعد هانی عاشق نادر شدم   بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او   گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری   روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر   دل نمی دادم به هر کس این قدر
خاک عالم بر سرت، خیلی بدی   واقعا ً که پــوز مـــادر را زدی!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط کارشناس ترشیدگی  | 

 

دخترکی را غم شوهر گــــــــــــــــــرفت                                  دست زد و دامن «اختـر» گـــــــــرفت

خواست کمک زان دختر خوش خط و خیال                              گفت به آن دختر هـــم سن و سال

کــــــــــــــز غم شوهر جگرم آب شد                                     ویــــــــــــن دل سودا زده بیتاب شد

دیده ام از گـــریه شب کــــــــــــور شد                                     شــــــربت شیرین به لبم شور شد

بسکــه غم شوهر خوشکل خورده ام                                      آب ندانی که چه مشکل خورده ام

«اختر» من رحــــــــــــــم به حالم بکن                                     راحت از این وهــــــــم و خیالم بکن

گو که چــــــه خاکی به سراز غم کنم                                      وین غم جانسوز چسان کـــم کنم

مــــــــــــــــــردم از این درد دوایی بکن                                     بهر من ای دوست دعـــــــایی بکن

اختر شوریده دل آهـــــــــــــــی کشید                                     بـــــــــــــــــــر رخ وی نگاهی کشید

گفت: که من گـــــــــــــــز دعا کرد می                                     درد و غم خویش دوا کــــــــــرد می

بیش مزن حـــــــــــــــرف و مرا ول بکن                                     فکـــــــــر دوتا شوهر خوشکل بکن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کارشناس ترشیدگی  | 

وصیت نامه

Ãطنز

یادتان باشد اگر مُردم عزاداری کنید
بر سر و صورت بکوبید و خود آزاری کنید

آبروها برده اید از من در ایام حیا ت
لا أقل حا لا که مردم آبرو داری کنید

من که می دانم در آنجاتان عروسی ها به پاست !
لا أقل در مجلس ختمم کمی زاری کنید

می کنم تقدیمتان متن وصیت نامه را
تا پس از اجراش احساس سبکباری کنید

اول اینکه در شب هفت و چهل هنگام شام
باید از آوردن اولاد خود داری کنید

شام ختم دوستانم هیچ تعریفی نداشت
ران و سینه ی مرغ ما را خوب سوخاری کنید

وای اگر گردو نباشد لای خرماهای من !
فکر خرما و خطیب و مسجد و قاری کنید

ثا نیاً مشکی بپوشید و چهل شب ریش را
تا به زانو هم اگر آمد پرستاری کنید

از وصا ل تیغ و صورت ما معّذب می شویم
فوق فوقش ریش را یک ذرّه ستاری کنید

ثا لثاً حج و نماز و روزه ی سی سا ل را
باید از شیخی برای من خریداری کنید

رابعاً یک عده بازاری طلب کار منند
باید از بازاریان اعلام بیزاری کنید

البته اول بپردازید اقساط مرا
بعد از آن اعلام بیزاری ز بازاری کنید

خامساً از شعرهای من کسی حظّی نبرد
مردم کج ذوق را در فهم آن یاری کنید

یکدگر را از چه رو جر می دهید ای دوستان؟
بر سر نعشم نباید نا بهنجاری کنید

من به کل ّ مردم ایران تعلّق داشتم
پس برایم چا له ای مرغوب حفاری کنید

بوی گند لاشه ام پیچید در گوش فلک
شاعرم برگ چغندر نیستم کاری کنید

شستشوی مرده آن هم پیش چشم دیگران؟
وای اگر با نعش من اینگونه رفتاری کنید

شیخ فضل الله نوری را به دار آویختید
لا أقل از نوری شاعر هواداری کنید

من نمی خواهم خیابانی به نام من کنند
نام ما را روی سنگ قبر حجاری کنید

اعتماد کاملی دارم به زن اما شما
نشنوم با همسرم یک لحظه غمخواری کنید

از فشار قبر می ترسم سپیدی کفن
زرد گردد رنگ آن را کا ش زنگاری کنید

مثل سگ می ترسم از کنکور تشریحی مرگ
ای نکیر و منکر شبکار عیّاری کنید

مرگ در راه است ای دختر پسرهای جوان
قبل هرگونه تماسی صیغه ای جاری کنید

با زبان خونچکان داس ، عزرائیل گفت :
روح را باید برای مرگ پرواری کنید

عرضمان را درز می گیریم با این توصیه
ملت در صحنه استکبارآزاری کنید!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کارشناس ترشیدگی  | 

شرايط ازدواج


 

از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،‌درست و حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وارد خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:
ـ ننه،‌ "سرماي پيرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت:
ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟
در خانه ما غير از من، عزب اوقلي ديگري وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي فاميل.
ـ ....زري؟ سيمين؟ عذرا؟ مهوش؟ پروين؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهري؟ مرضيه؟ دختر كربلا تقي؟ دختر جم پناه؟و دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:
ـ ببينم زينت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!
مي گويند دل به دل راه دارد، ولي آن روز برايم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
ـ پس از قرار "ننه" فهميده بود كه من دارم راجع به اينها فكر مي كنم....
گفتم ببين ننه تا حالا من هيچي نگفتم،‌ولي از حالا هر چي خواستي بكن..... ولي بالا غيرتاً منو تو هچل نندازي ها؟
گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....يعني من كه توي اين محله گيس هامو سفيد كرده ام دخترهاي محله رو نمي شناسم؟دختر آقا بالاخان جون ميده واسه تو. هر وقت تو كوچه مي بينمش خيال مي كنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همديگه ساخته شدين!
ـ من حرفي ندارم، ولي بابش چي؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند يه لا قبايي مثل من ميده؟
ـ‌چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان ديگه، دختر اتول خان رشتي كه نيست!
ـ ولي هر چي باشه، "آقا بالاخان" هم كم كسي نيست. "آقا" نيست كه هست، "بالا" نيست كه هست. "خان" نيست كه هست. پول نداره كه داره....پس مي خواستي چي باشه؟
ـ حالا نمي خواد فكر اين چيزها را بكني اون با من .......برم؟
ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خيل گشنمه!!
ـ برم ناهار حاضر كنم؟
ـ آره پس ميخواستي چكار كني؟
ـ مي خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرين خانوم صحبت بكنم!
ـ به همين زودي؟
ـ به همين زودي كه نه....عصري مي خواستم برم.
كمي مكث كردم و گفتم:
خوب باشه!
ـ مادرم با خوشحالي رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روي تخت دراز كشيدم تا درباره همسر آينده ام فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شديدتر مي شد و من سردي تخت را بيشتر حس مي كردم.......انگار همان "سرماي عزب كش" بود كه ننه مي گفت:
ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابي شب شده بود، ولي توي تاريكي هم مي شد فهميد كه لب و لوچه اش آويزان است.
ـ ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توي اتاق چپيد.
ـ نگفتم آقابالاخان كم كسي نيست؟ ....خوب چي گفت؟ در حاليكه صدايش مي لرزيد جواب داد:
ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.
ـ مخالفت كرد؟
ـ مخالفت كه نميشه گفت...ولي گفتند دوماد! باهاس رفيقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بيشتر برسه، شبها هم زود بياد خونه كه از حالا عادت كنه.
ـ ديگه چي گفتند
ـ پرسيدند خونه و ماشين داره؟ منم گفتم: ماشين ريش تراشي داره، ماشين سواري هم انشاالله بعداً ميخره! براي خونه هم يه فكري مي كنه، دويست چوق گذاشته توي بانك كه باز هم بذاره ايشالله خونه هم بعد مي خره!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه هم گفتند تحصيلاتش خوبه، ولي حقوقش كمه! يه تيكه ملك هم بايد پشت قباله عروس بندازه، كه سر و همسر پشت سر ما دري وري نگن!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه اينكه دخترم كار خونه بلد نيس، باهاس براش كلفت و نوكر بگيره!
ـ ديگه چي
ـ ديگه اينكه گفتند علاوه بر اين اجازه بدين فكر هامونو بكنيم با پدرش هم حرف بزنيم، سه ماه ديگه خبرتون مي كنيم!
من هم خداحافظي كردم اومدم.........
من هم با مادرم خداحافظي كردم و رفتم تا آن شب را به "بيعاري" با رفقا بگذرانم كه اگر عروسي سر گرفت اقلاً آرزوي "شب زنده داري" به دلم نمانده باشد.
تا سه ماه خبري نشد....روزهاي آخر مهلت قانوني بود كه طبق حكم وزارتي، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بنديل را كه مي بست، به اقدس خانوم زن مرتضي خان همسايه بغلي سپرد كه رأس مدت با زرين خانوم تماس بگيرد و نتيجه را بنويسد.
بعدها كه نامه اقدس خانوم رسيد، فهميدم كه در آخرين روز ماه سوم، زن اقابالاخان پيغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نكرد عيبي ندارد، ولي بقييه شرايط را بايد داشته باشد!
چند ماه گذشت، باز هم نامه اي رسيد كه نوشته بود:
"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسيد مانعي ندارد، ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد.
ايضاً چند ماه ديگر نامه نوشت و اشاره كرد كه:
"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نيامد عيبي ندارد. ولي خيلي هم دير نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً ساير شرايط را هم حتماً بايد داشته باشد!"
....زمان به سرعت مي گذشت، هر پنج شش ماه يك دفعه نامه اقدس خانوم مي رسيد و هر دفعه يكي از شرايط اوليه حذف شده بود:
...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ـ "ماشين هم لازم نيست چون با اين وضع شلوغ خيابانها آدم هر چي ماشين نداشته باشد راخت تر است!....ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد!"
....زرين خانوم توي حمام به من گفت: ديشب آقابالاخان مي گفت خودمان خانه داريم نمي خواهد فكر آن باشد، ولي بقيه شرايط را حتماً بايد داشته باشد.
....آقابالاخان و زنش ديشب پيغام دادند:
"از يك تكه ملك پشت قباله مي شود گذشت ولي بقيه مسائل مهم است!"
....."امروز خود زينت را توي كوچه ديدم، طفلكي خيلي لاغر شده....مي گفت: با حقوق كمش مي سازم، ولي كلفت و نوكر را بايد حتماً داشته باشد!...."
به درستي نمي دانم چند سال گذشت، ولي اين را مي دانم كه دختر آقابالاخان به همان سني رسيده بود كه در تهران به آن "ترشيده مي گفتيم!"
ولي جنوبي ها به آن مي گويند "خونه مونده....و اگر دختر هاي اين سن، واقع بين باشند ديگر فكر شوهر را هم نمي كنند كه هر وقت صداي زنگ خانه بلند مي شود قلبشان بريزد پايين!......
داشتم قضيه را كم كم فراموش مي كردم....علي الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هايش را قطع كرده بود.....
....زندگي ام جريان طبيعي خودش را طي مي كرد تا اينكه يك روز نامه اي به دستم رسيد كه خطش را تا بحال نديده بودم.
با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود:
"آقاي برهان پور:
پس از عرض سلام، مي خواستم به اطلاع شما برسانم كه براي سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نيست چون در اين مدت در كلاس خانه داري تمام كارهاي خانه را از آشپزي و خياطي گرفته تا آرايش و گلدوزي ياد گرفته ام و ديپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زينت"
فرداا وقتي پستچي شهر ما صندوق را خالي كرد، نامه دو سطري من هم توي نامه ها بود، همان نامه كه تويش نوشته بودم:
"سركار خانوم زينت خانوم!
نامه اي كه فرستاده بوديد زيارت شد، ولي به درستي نفهميدم نظر شما از "آقاي برهان پور" كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس مي خواند و اهل اين حرفها نيست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلي ديگري نداريم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانيد. قربانعلي برهان پور"
راستي فراموش كردم بگويم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با يك دختر چشم و ابرو مشكي شيرازي آشنا شدم كه نه درباره رفيقها و سر و وضع و دير آمدنم حرفي داشت، نه خانه و ماشين و حقوق و يك تكه ملك براي پشت قباله مي خواست.... و از همه اينها مهمتر اينكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرين خانوم" نبودند
.

برگرفته از:گروه پرشین استار  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کارشناس ترشیدگی  | 

لیلی نام تمام دختران زمین است

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود
***
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید
و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود
لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق
و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر
عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید
و لیلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است، گفتگو با من
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند
***
خدا گفت: لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوع دیگر
***
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید
آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد
دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطا ن از زنجیر پر بود
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت
شیطان آدم را در زنجیرمی خواست. لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست
لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ماند . زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

قسمتی از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است
+ نوشته شده در  ساعت   توسط کارشناس ترشیدگی  | 

برای مخاطبی مثل من!| دلنوشته

  

یا حی یا قیوم!

 

 

 

 

سکانس اول:

 

همیشه از این که با هم میخندند با هم ناراحت میشوند با هم همکاری میکنند. از باهم بودنشان دلشادی. و همین باهم بودنها برای تحسینشان برایت کافیست. اما یک سوءتفاهم، یک تصمیم شتابزده، کدورتی را بین آنها مینشاند و کمی از هم فاصله میگیرند. بهانهای میشود برای رویارویی دوستی و ... (بگذارید اسمش را نبرم) بهانهای میشود برای این که دیگری انگشت اعتراض و اتهام به سوی دیگری بگیرد. و تو میدانی که چقدر فرصتها کمند. مبادا روزی برسد که حریم دوستی شکسته شود. که گاه فرصتی برای جبران نمیماند. حال میاندیشی که چه باید کرد؟ بگذارید با هم در کنار هم دوستانه همدیگر را نقد کنیم برای عیبهای هم راهکار بگذاریم و برای بهتر شدن بکوشیم.

انگار کسی در دل می‌خواند: غرض‌ها تیره دارد دوستی را ... غرض‌ها را چرا از دل نرانیم؟

 

 

 

سکانس دوم:

 

دلت میگیرد! آنقدر که دوست داری با کسی حرف بزنی. اما کسی را، دوستی را، برای درد دلت پیدا نمیکنی. یادت میآید چند باری را که دهان باز کرده بودی برای گفتن و هر بار با جوابی، انگار بر زخم کهنه دلت نمک پاشیده باشند و تو دیگر سکوت را ترجیح میدهی و تنهایی را...

و کسی میخواند: الهی و ربی من لی غیرک! چه شگفت انگیزند این کلمات! جادو می کنند.

 

 

 

 

سکانس سوم:

 

انگار که دوباره بخواهد این کابوس بیداری شبانه تکرار شود. و تو نمیخواهی. نمیخواهی که باز در دل شب یکباره از خواب بیدار شوی و هی کابوس ببینی و در تاریکی غرق شوی. کسی دریچهای را نشانت میدهد. یادت باشد تا این پنجره باز است بلند شوی. حتی اگر به قیمت زمین خوردنت باشد اما بلند شو و به سمت نور برو...

 

 

 

 

سکانس چهارم:

 

وقتی چهره های معصومشان را میبینی. با آن چشمان غمگین و منتظر... دوست داری بتوانی کاری کنی. بچه‌ها را می‌گویم، همان فرشتگانی که آتش گرمای زندگیشان را دارد سرد می‌کند. اما امیدشان به خداست و گرمای دلشان هنوز پابرجاست.

 

 

 

 

سکانس پنجم:

 

گاهی اشاره‌ها جواب نمی‌دهند. باید دستش را بگیری و مستقیم راه ببری و بگویی ببین! و ناگهان چقدر دیر می‌شود وقتی دیگر فرصتی برای نشان دادن نباشد...

 

 

 

 

سکانس ششم:

 

در دستانم دارد جان میسپارد و از من هیچ کاری برنمی‌آید. دلم به تپش افتاده، سرم گیچ می‌رود، و چشمانم می‌زند انگار مسافری در راه باشد و من همچنان به چشمانش می‌نگرم که چه صبورانه مرا می‌بیند. و من می‌ترسم!

انگار می‌داند چه اتفاقی می‌خواهد بیافتد. دارد جان می‌سپارد...

یادم می‌آید زمانی که تازه داشت جان می‌گرفت. مثل یک نوزاد، مثل یک جوانه، مثل یک شکوفه... !

و من ان روزها اصلاً باورش نداشتم. انگار تیرگی و ترس کار خودش را کرده بود و من نمی‌توانستم سوسوی نوری را که داشت به دلم حواله می‌کرد، باور کنم.

بارها در گوشم آن جمله را زمزمه کرده بود. حتی به التماس افتاده بود. و من فقط مبهوت حسی شده بودم که داشت در من جان می‌گرفت. در خلوت بارها و بارها به او و حرفهایش فکر کرده بودم. تا مروز جنون هم پیش رفته بودم، حتی به آن مرزهای ممنوعه!

کلمات او که گاهی ناشی از همان حس بود، مرا داشت به آن مرزهای ممنوعه که از آن وحشت داشتم نزدیک می‌کرد. و من هر بار در جایم میخکوب می‌شدم.

و یک روز که دیگر نتوانستم از آن مرز بگذرم. ان روز با وجودی که هنوز همان حس غریب در من وجود داشت، به او گفتم: نه! و از آن روز من دلتنگ‌تر شدم! و حالا دارد در دستانم جان می‌سپارد...

کسی آرام در وجودم زمزمه می‌کند: صبور باشد و امیدوار و منتظر...

 

 

 

سکانس آخر:

 

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت ... جانم بسوختی و به جان دوستدارمت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کارشناس ترشیدگی  | 

تقديم به تمام مادران دنيا

 
 
 تقديم به تمام مادران دنيا

نميدونم اين چه عادت بدي که ما هميشه روز مادر به ياد خوبي هاي مادرمان مي افتيم؟!
من خودم به شخصه خيلي به درستي حق فرزندي را برای مادرم ادا نکردم و بعضي موقع ها که به گذشته برميگردم ،از خودم خجالت ميکشم...
سعي ميکنم از اين به بعد بيشتر در کنارش باشم چون ميدونم الان تنها همکلامش من هستم .
اين متن (ترجمه شده) و زيبا را تقديم به مادرم مي کنم و فرياد ميزنم : مادر،هميشه دوستت دارم
----------------------------------------------------------------
وقتي که تو ۱ ساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک مي کرد ...
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!
وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که  وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !
وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!
وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !
وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي ...!
وقتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال خريد.
تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!
وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۹ ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !
وقتي که ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !
وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...
وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن  نوشتن يک نامه ساده !!!
وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتي که ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...
تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
وقتي که ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که  تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
وقتي که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!
وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!
وقتي که ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتي که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتي که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!
وقتي که ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
وقتي که ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!

و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره  و تمام کارهايي که در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ...
----------------------------------------------------------------

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني : با كوچكي يك بوسه تا بزرگي گفتن : مادر دوستت دارم ...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط کارشناس ترشیدگی  | 

راههایی که یک دختر ترشیده نمیشه...

 

يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه

ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار

در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم. سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين

تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد

دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه

پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون

رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل

توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون

يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد

در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترين.

مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم

سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...

تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد

بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه

و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون كثيف مي‌شيد می ترشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کارشناس ترشیدگی  | 

باز هم بگین دختر ترشیده ...

 

روزگاری در همین شهر مردی بود که همه به او می گفتند علی بهانه گیر
علی بهانه گیر یازده تا زن داشت که هر کدام را به یک بهانه ای زده بود ناقص کرده بود؛ طوری که وقتی زن ها می خواستند بروند حمام, پول و پله ای می دادند به حمامی و حمام را قوروق می کردند که پیش این و آن خجالت نکشند
از قضا یک روز که زن های علی بهانه گیر می خواستند بروند حمام, دختر ترشیده ای رفت تو حمام قایم شد که ببیند چه سری در این کارست که زن های علی بهانه گیر از دیگران کناره می گیرند و همیشه با هم به حمام می روند
وقتی زن ها رفتند حمام و مشغول شست و شوی خود شدند, دختر ترشیده از جایی که قایم شده بود, آمد بیرون, رفت بین آن ها و دید همه ناقص اند
 یکی گوشش بریده؛ یکی انگشت ندارد؛ یکی فلان جاش بریده و یکی بهمان جاش ناقص است  خلاصه دید تن و بدن هیچ کدامشان بی عیب نیست
دختر گفت :
 چرا شماها همه تان درب داغان هستید؟
زن ها که دیدند کار از کار گذشته و رازشان برملا شده, گفتند
 علی بهانه گیر ما را به این روز انداخته  
دختر گفت :
 حالا که او این قدر بی رحم است, لااقل شما یک کاری بکنید که بهانه دستش ندهید  
گفتند
 فایده ندارد  هر کاری بکنیم, بالاخره یک بهانه ای می گیرد و می افتد به جان ما  
دختر دلش به حال آن ها سوخت
 گفت :  از بی عرضگی خودتان است  بیایید من را براش بگیرید تا انتقام شما را از او بگیرم و بلایی به سرش بیارم که از خجالت نتواند سر بلند کند  
بعد, نشانی خانه اش را داد به آن ها و از حمام رفت بیرون
زن های علی بهانه گیر وقتی برگشتند خانه, نهار مفصلی درست کردند و سر ظهر سفره انداختند
علی بهانه گیر آمد خانه و بی آنکه سلام علیک کند یا یک کلمه حرف بزند, رفت نشست سر سفره
 اما همین که مزه غذا را چشید بشقاب را ورداشت انداخت وسط سفره و خودش را عقب کشید و بغ کرد
زن ها که جرئت حرف زدن نداشتند, با ترس و لرز جلوش دست به سینه ایستادند
 علی بهانه گیر به حرف درآمد و گفت :  اگر یک زن خوب داشتم حال و روزم بهتر از این بود و مجبور نبودم همیشه غذاهای بیمزه بخورم  
زن اول گفت :
 مشهدی علی  امروز تو حمام دختری دیدم که صورتش مثل قرص قمر می درخشید  
زن دوم گفت :
 چرا از چشم هاش نمی گویی که از چشم آهو قشنگ تر بود  
زن سوم گفت :
 چرا از لپ هاش نمی گویی که مثل سیب سرخ بود  
زن چهارم گفت :
 چه لب و دندانی داشت  
خلاصه
 زن ها آن قدر از دختر تعریف کردند که دل از دست علی بهانه گیر رفت و ندیده یک دل نه صد دل عاشق دختر شد
زن اول علی بهانه گیر وقتی دید آب از لب و لوچه شوهرش راه افتاده و معلوم است که دختر را می خواهد, گفت :
 مشهدی علی  راضی هستی بریم و او را برات بگیریم؟
علی بهانه گیر سری خاراند و گفت :
 راضی که هستم؛ ولی از خرج و برجش می ترسم  
زن دوم گفت :
 هر چی باشد تو به گردن ما حق داری؛ من خودم لباس هاش را می خرم  
زن سوم گفت :
 من هم طلا و جواهراتش را می دهم  
زن چهارم گفت :
 کفش و چادرش با من  
زن پنجم گفت :
 صندوقچه اش را هم من می دهم  
چه دردسرتان بدهم
هر کدام از زن ها قبول کردند چیزی بدهند و بساط عقد و عروسی را راه بندازند
زن اول گفت :
 حالا که این جور شد, فقط می ماند خرج ملا, که آن را هم یک جوری جور می کنیم  
و علی بهانه گیر را شیر کرد و هر دو با هم بلند شدند رفتند خواستگاری
بعد از کمی گفت : و گو, پدر دختر قبول کرد دخترش را بدهد به علی بهانه گیر و همان روز عقد و حنابندان و عروسی سرگرفت
شب عروسی, دختر یک دست و پا و یک طرف صورتش را بزک کرد و رفت به حجله
علی بهانه گیر صبح که از خواب پاشد و دختر را در روشنایی روز دید, با خودش گفت :
 جل الخالق  این دیگر چه جور بزک کردنی است که این کرده؟
می خواست شروع کند به بهانه جویی؛ ولی چون دیرش شده بود تند راه افتاد رفت بازار و سر راهش یک گونی بادنجان خرید و فرستاد خانه
عروس(دختر ترشیده)
 به زن ها گفت :  این تازه اول کار است  علی بهانه گیر دنبال بهانه می گردد؛ ما باید هر جور غذایی که با بادنجان درست می شود, درست کنیم و هیچ بهانه ای دست او ندهیم   و همین کار را هم کردند
آخر کار, عروس
 داشت پوست بادنجان ها را جمع می کرد که دید یک بادنجان مانده زیر آن ها  بادنجان را ورداشت داد به یکی از زن ها و گفت :  این یکی را همین طور پوست نکنده نگه دارید شاید به دردمان بخورد  
سر شب علی بهانه گیر آمد خانه و یکراست رفت نشست سر سفره و تا چشمش افتاد به چلو خورش بادنجان, ترش کرد و گفت :
 شما از کجا می دانستید من چلو خورش بادنجان می خواستم  شاید می خواستم آش بادنجان بخورم  
یکی از زن ها رفت یک قرابه آش بادنجان آورد گذاشت وسط سفره و گفت :
 بفرمایید مشهدی علی  
علی بهانه گیر که دید این طور است, گفت :
 شاید من دلم دلمه بادنجان بخواهد  چرا قبلاً مشورت نمی کنید و سر خود هر چه دلتان می خواهد می پزید؟
یکی دیگر زود رفت یکی سینی دلمه بادنجان آورد گذاشت تو سفره
علی بهانه گیر گفت :
 شاید من هوس کشک و بادنجان کرده بودم, نباید از من می پرسیدید؟
یکی از زن ها تند رفت یک دیس کشک و بادنجان آورد گذاشت جلو علی بهانه گیر
علی بهانه گیر که دید دیگر نمی تواند بهانه بگیرد و هر چه می خواهد تند می آورند و می گذارند جلوش, خیلی رفت تو هم و با اوقات تلخی گفت :
 شاید من دلم می خواست یک بادنجان پوست نکنده را گلی کنم و همان طور خام خام بخورم  
عروس رفت بادنجان پوست نکنده را گذاشت تو بشقاب؛ کمی گل هم ریخت کنارش و بشقاب را آورد گذاشت توسفره
 گفت :  بفرمایید میل کنید مشهدی علی  نوش جانتان  
علی بهانه گیر که دید نمی تواند هیچ بهانه ای بگیرد, سرش را انداخت پایین؛ غذایش را خورد و بی سر و صدا رفت خوابید
 اما, به قدری ناراحت بود که تا صبح از غصه خوابش نبرد و همه اش توی این فکر بود که فردا چه جوری از زن ها بهانه بگیرد
صبح زود, علی بهانه گیر بلند شد, صبحانه نخورده یکراست رفت بازار
 گونی بزرگی خرید و به حمالی پول داد و گفت :  من می روم توی گونی, تو هم در گونی را محکم ببند و آن را ببر خانه من تحویل زن هایم بده و بگو مشهدی علی گفته در گونی را وا نکنید تا خودم بیایم خانه  
بعد, رفت توی گونی
 حمال در گونی را بست  آن را کول کرد و هن و هن کنان برد خانه علی بهانه گیر و به زن ها گفت :  مشهدی علی سفارش کرده در گونی را وا نکنید تا خودم بیایم خانه  
همین که حمال رفت, عروس فکری ماند این دیگر چه حقه ای است که علی بهانه گیر سوار کرده است و مدتی گونی را زیر نظر گرفت که یک دفعه دید گونی تکان خورد
عروس فهمید علی بهانه گیر رفته تو گونی و این کلک را سوار کرده که بفهمد زن ها پشت سرش چه می گویند و چه کار می کنند و بهانه ای به دست بیارد
عروس هیچ به روی خودش نیاورد
 زن ها را صدا کرد و گفت :  این درست است که مشهدی علی گفته در گونی را وا نکنید تا خودش بیاید خانه؛ اما این درست نیست که ما همین طور عاطل و باطل دست رو دست بگذاریم و بی کار بمانیم  
یکی از زن ها گفت :
 پس چه کار کنیم؟
عروس گفت :
 اشتباه نکنم این گونی پر از چغندر است  خوب است بندازیمش تو حوض تا لااقل گل هاش خیس بخورد و شسته بشود  
زن دیگری گفت :
 آن وقت جواب مشهدی علی را چی بدهیم؟
عروس گفت :
 مشهدی علی خودش گفته در گونی را وا نکنید؛ از شستن و نشستن آن ها که حرفی نزده  تازه از کجا معلوم است که مشهدی علی بهانه نگیرد چرا ما گونی را در حوض نینداخته ایم و نشسته ایم  
زن ها دیدند عروس راست می گوید و بی معطلی آمدند جلو؛ چهار گوشه گونی را گرفتند و کشان کشان بردند انداختندش تو حوض و یکی یک چوب ورداشتند و افتادند به جان گونی
کمی بعد یکی از زن ها گفت :
 دست نگه دارید  آب حوض دارد قرمز می شود  
عروس گفت :
 چیزی نیست  چغندرها دارند رنگ پس می دهند  
و باز افتادند به جان گونی و حالا نزن کی بزن؛ تا اینکه کاشف به عمل آمد که راست راستی از گونی دارد خون می زند بیرون
زن ها دست پاچه شدند
 زود گونی را از حوض کشیدند بیرون  اما, هنوز جرئت نمی کردند درش را وا کنند و همین طور دورش ایستاده بودند و با ترس و لرز نگاهش می کردند  عروس هم هیچ به روی خودش نمی آورد که می داند علی بهانه گیر تو گونی است
در این موقع, صدای ضعیفی با آه و ناله به گوش رسید که
 در گونی را وا کنید  
عروس گفت :
 مشهدی علی گفته در گونی را وا نکنید تا خودم بیایم خانه  
صدا آمد
 زود باشید  دارم می میرم  
عروس گفت :
 به ما مربوط نیست؛ می خواهی بمیر, می خواهی نمیر؛ مشهدی علی سفارش کرده تا خودم نیایم خانه هیچ کس در گونی را وا نکند؛ و ما رو حرف شوهرمان حرف نمی آوریم  
صدا آمد
 من خود مشهدی علی هستم؛ زود درم بیارید که دارم می میرم  
زن ها که تازه فهمیده بودند مطلب از چه قرار است, خوشحال شدند؛ اما از ترسشان زود در گونی را وکردند و علی بهانه گیر را درآوردند
عروس گفت :
 الهی من بمیرم و تو را به این روز نبینم مشهدی علی جان؛ چرا رفته بودی تو گونی؟
زن ها وقتی دیدند علی بهانه گیر جواب ندارد بدهد و از زور درد یک بند ناله می کند, رخت هاش را عوض کردند؛ دست و پاش را گرفتند و بردنش تو اتاق و خواباندنش تو رختخواب
چند روز بعد, حال علی بهانه گیر جا آمد و از جا بلند شد برود دنبال کسب و کارش
 عروس رفت جلوش را گرفت؛ رو شکمش دست کشید و گفت : طگوش شیطان کر, چشم حسود کور, گمانم خبرهایی است  
علی بهانه گیر پرسید
 چه خبرهایی؟
عروس جواب داد
 غلط نکنم حامله شده ای؟
چشم های علی بهانه گیر از تعجب چهارتا شد
 گفت :  مگر مرد هم حامله می شود؟
عروس گفت :
 اگر خدا بخواهد بشود, می شود و خواست خدا را نمی شود عوض کرد  دوازده تا زن گرفتی و خدا به تو بچه نداد, حالا خواسته این جوری تلافی کند  
علی بهانه گیر رو شکم خودش دست کشید و شک برش داشت؛ چون از بس آن چند روزه خورده و خوابیده بود, شکمش یک کم پف کرده بود
عروس گفت :
 مشهدی علی  سر خود راه نیفت برو بیرون که مردم چشمت می زنند  بگیر تخت بخواب تا من برم قابله بیارم ببینم قضیه از چه قرار است  
عروس, علی بهانه گیر را برگرداند به رختخواب و تند رفت پیش زن ها
 گفت :  به علی بهانه گیر گفته ام حامله شده؛ او هم باور کرده و رفته تخت خوابیده که کسی چشمش نزند  
زن ها پقی زدند زیر خنده و گفتند
 چطور چنین چیزی را باور کرده؟
عروس گفت :
 خودم خرش کرده ام و او هم باور کرده و خیال ورش داشته  می خواهم بلایی به سرش بیارم که نتواند تو مردم سر بلند کند  
زن ها گفتند
 هر بلایی به سرش بیاری حقش است, ذلیل مرده  با این بهانه های طاق و جفتش نگذاشته یک روز خدا آب خوش از گلویمان برود پایین  
خلاصه چه درد سرتان بدهم
زن ها رفتند دور علی بهانه گیر را گرفتند و عروس رفت با قابله ای ساخت و پاخت کرد, آوردش خانه که علی بهانه گیر را معاینه کند و بگوید چهار ماهه حامله است و چند روزی نباید از جاش جم بخورد و دست به سیاه و سفید بزند
زن ها زود دست به کار شدند؛ گوسفند سر بریدند؛ آب گوش مفصلی بار گذاشتند و برو بیایی به راه انداختند
خیلی زود خبر حاملگی علی بهانه گیر در شهر پیچید و طولی نکشید که همه فامیل و دوستان دور و نزدیکش دسته دسته به طرف خانه او راه افتادند که سر و گوشی آب بدهند و ببینند موضوع از چه قرار است و همین که دیدند قضیه جدی است, رفتند و دور علی بهانه گیر جمع شدند
پیرمردی از علی بهانه گیر پرسید
 مشهدی علی  خدا بد نده؛ چه شده؟
علی بهانه گیر از خجالت سرخ شده و جوابی نداد
عروس به جای او جواب داد
 سلامت باشید حاج آقا  امروز معلوم شد مشهدی علی چهارماهه حامله است  حالا گرفته خوابیده که خدای نکرده هول نکند و بچه بندازد  
همه با تعجب به همدیگر نگاه کردند
 یکی پرسید  این چه حرف هایی است که می زنید؛ مگر مرد هم حامله می شود؟
عروس گفت :
 اگر خدا بخواهد بشود, می شود  قابله هم معاینه اش کرده و هیچ شک و شبهه ای در کار نیست  
یکی گفت :
 اگر پسر باشد, دیگر نور علی نور می شود  
عروس گفت :
 ان شاءالله  
و همه کر و کر زدند زیر خنده
آن روز مردم, از پیر و جوان گرفته تا زن و مرد, دسته دسته آمدند دیدن علی بهانه گیر و هر کس متلکی بارش کرد
 آخر سر پیرمردی گفت :  مشهدی علی  قباحت دارد که این طور ولنگ و واز خوابیده ای و دلت خوش است که حامله ای؛ پاشو برو پی کار و کاسبی ات  مگر مرد هم حامله می شود  
آخرهای شب که خانه خلوت شد, علی بهانه گیر خوب که فکر کرد, فهمید عروس دستش انداخته و پیش این و آن طوری آبروش را ریخته که از خجالتش باید سر بگذارد به بیابان؛ چون می دانست که مردم به این سادگی ها ول کن معامله نیستند و همین که صبح بشود باز پیداشان می شود و زخم زبان ها و متلک ها از نو شروع می شود
این بود که علی بهانه گیر همان شب بی سر و صدا پاشد راه افتاد
 دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض کرد و از خانه و شهر و دیارش فرار کرد و به جایی رفت که هیچ کس او را نشناسد
فردا صبح همین که زن ها پاشدند و دیدند جای علی بهانه گیر خالی است, فهمیدند علی بهانه گیر گذاشته رفته و حالا حالاها هم پیداش نمی شود
 خیلی خوشحال شدند که از دست بهانه های عجیب و غریب او خلاص شده اند و از آن به بعد خوش و خرم در کنار هم زندگی می کنند
قصه علی بهانه گیر همین جا تمام می شود؛ اما بعضی ها می گویند ده دوازده سال بعد, وقتی علی بهانه گیر از در به دری خسته شده بود, فکر کرد خوب است سری بزند به شهر خودش و ببیند اگر آب ها از آسیاب افتاده و مردم فراموشش کرده اند, بی سر و صدا برگردد دنبال کار و زندگیش را بگیرد؛ اما هنوز نرسیده بود به شهر که دید چند تا بچه تو صحرا سر و صدا راه انداخته اند و دارند بازی می کنند
 با خودش گفت :  خوب است بروم با بچه ها صحبت کنم و از حال و هوای شهر باخبر شوم  
علی بهانه گیر با این بهانه به بچه ها نزدیک شد و گفت :
 دارید چه کار می کنید اینجا؟
یکی از بچه ها پسری را نشان داد و گفت :
 می خواهیم بازی کنیم, اما این یکی مرتب بهانه می گیرد و نمی گذارد بازیمان راه بیفتد  
علی بهانه گیر گف
 آهای پسر  بیا اینجا ببینم  چرا این قدر بهانه می گیری و نمی گذاری بقیه بازی کنند؟
پسر جواب داد
 دست خودم نیست  من پسر علی بهانه گیرم  
علی بهانه گیر گفت :
 چرا پرت و پلا می گویی, علی بهانه گیر دیگر چه کسی است؟
پسر جواب داد
 بابای من است  دوازده سال پیش من را زایید و ول کرد از این شهر رفت و برنگشت  
علی بهانه گیر که این طور دید دیگر نرفت جلوتر و از همان جا راهش را کج کرد و برگشت و تا زنده بود برنگشت به شهر خودش
 
رفتیم بالا آرد بود؛
اومدیم پایین ماست بود؛
قصه ما راست بود
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کارشناس ترشیدگی  |